خانه ام بی آتیش........ دستهایم بی حس و نگاهم نگران
میتوانی تو بیا،سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم، این کاغذ،این همه مورد خوب
راستش میدونی؟طاقت کاغذ من طاق شده
پیکر نازک تنها قلمم،زیر آوار دروغ خرد شده
میتوانی تو بیا، سر این قصه بگیر و بنویس
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس
طاقتش را داری که ببینی هر روز زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا میمیرد
اگر اینگونه ای آری بنویس.................
من دگر خسته شدم.....
باز تا کی به دروغ بنویسم؟
آری میشود زیبا دید!! میشود آبی ماند؟
گل پر پر شده را زیبایی ست!!! رنگ نیرنگ آبی ست؟؟!!
می توانی تو بیا .........این قلم...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس
قسمت میدهم.اما به قلم...؟ آنچه می بینی بنویس
از خدا....
از قفس خالی عشق...
از چرا گاه هوس...
از خیانت...
از شرک...
از شهامت بنویس
بنویس از کمر بید شکسته
آری از سکوت شب و یک پنجره ای ساکت و بس...
از من...!!
آنکه اینگونه به امید شب ساز نشسته
از خود...!!
هر چه میخواهی از این صحنه به تصویر بکش
حمله خفاشان، مردن گنجشکان...
جراتش را داری که ببینی قلمت میشکند؟؟؟!!!!! کاغذت می سوزد؟؟؟
طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق....
گفتن واژه ی حق سنگین است
من دگر خسته شدم....
میتوانی تو بیا....این قلم.....این کاغذ
این همه مورد خوب.....