تبليغاتX
راز گل سرخ

راز گل سرخ

 

مینویسم از تو

 

از تو ای شاد ترین،

 

تازه ترین نغمه عشق

 

تو که سر سبز ترین منظره ای

 

تو که سرشار ترین عاطفه را

 

نزد تو پیدا کردم

 

وتو سنگ صبورم بودی

 

در تمام لحظاتی که خدا

 

شاهد غصه و اندوهم بود...

 

به تو می اندیشم

 

و به تو میبالم

 

و از تو میگیرم

هرچه انگیزه، درونم دارم….

 

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم

 

بهترین آرامش،

 

برترین خواهش و احساس نیاز

 

در دلم می جوشد...

 

روزها می گذرد،

 

عشق ما رو به خدایی شدن است...

 

رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست...

 

دوستت میدارم . از همین نقطه خاکی تا عرش ….

 

دوستت میدارم .... از زمین تا به خدا...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

خلوتم را نشکن...

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

...

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

زهوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

 خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش

...

آری

خلوتم راه رسیدن به توست

خلوتم را نشکن.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

کاش میدونستم که چرا....

 

 

کاش میدونستم که چرا فاصله می گیری ازم

                                             

                                    کاشکی می گفتی واسه چی فکر میکنی خیلی بدم

 

دیگه تو با شعرای من، غریبه ای غریبه ای

 

                                      اشکامو رو شعرایی که میدادمت ندیده ای

 

دیگه نمی بینی که من هنوز دوست دارم زیاد

 

                                     فکر نکن از یادم رفتی،ستاره تو شب در میاد

 

چرا فراموشت شدم اشتباهم بگو کجاست؟ 

         

                                    یا من گناهی کرده ام یا اینکه قلبت بی وفاست

 

وقتی باهام حرف می زنی بی مهری تو حالتته

    

                                   دیگه ازت گلایه نیست ل شکنی عادتته!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

این همه مورد خوب!!!

خانه ام بی آتیش........ دستهایم بی حس و نگاهم نگران

میتوانی تو بیا،سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم، این کاغذ،این همه مورد خوب

راستش میدونی؟طاقت کاغذ من طاق شده

پیکر نازک تنها قلمم،زیر آوار دروغ خرد شده

میتوانی تو بیا، سر این قصه بگیر و بنویس

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس

طاقتش را داری که ببینی هر روز زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا میمیرد

اگر اینگونه ای آری بنویس.................

من دگر خسته شدم.....

باز تا کی به دروغ بنویسم؟

آری میشود زیبا دید!! میشود آبی ماند؟

گل پر پر شده را زیبایی ست!!! رنگ نیرنگ آبی ست؟؟!!

می توانی تو بیا .........این قلم...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس

قسمت میدهم.اما به قلم...؟ آنچه می بینی بنویس

از خدا....

از قفس خالی عشق...

از چرا گاه هوس...

از خیانت...

از شرک...

از شهامت بنویس

بنویس از کمر بید شکسته

آری از سکوت شب و یک پنجره ای ساکت و بس...

از من...!!

آنکه اینگونه به امید شب ساز نشسته

از خود...!!

هر چه میخواهی از این صحنه به تصویر بکش

حمله خفاشان، مردن گنجشکان...

جراتش را داری که ببینی قلمت میشکند؟؟؟!!!!! کاغذت می سوزد؟؟؟

طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق....

گفتن واژه ی حق سنگین است

من دگر خسته شدم....

میتوانی تو بیا....این قلم.....این کاغذ

این همه مورد خوب.....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

گل به گل...

 

 

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام درودشت سوگواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما،  آیا باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم   خنده ام می گیرد

و چه رویا هایی که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشت گسست

چه امیدی چه امید؟

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

دوستی...

      

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگیست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانیست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن این دوستیست

و عبث بودن پندار سرور آور مهر...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

هـــــــــی فلانی!!!

 

هی فلانی...  میدانی؟!

 

میگویند رسم زندگی چنین است!!!

 

می آیند...

 

می مانند...

 

عادتت می دهند...

 

و می روند...

 

و تو در خود میمانی...

 

و تو تنها میمانی...

 

راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟

 

دیگر منتظر جواب تو نیستم...

 

من جوابم را گرفتم...

 

و دانستم که تو هم

 

مثل همه ی فلانی ها...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

سکوت سرد

فراموشت كرده اند وسرگردان

گونه هايت آرام داغ مي شوند نفسهایت به شماره می افتند

كوتاه ،  ممتد ،  لرزان

از لابه لاي شاخه هاي تنهایی به آسمان نگاه میکنی

به خورشيــــــد که با گام های لرزانش به سمت غروب شناور است

قطره هاي بــــاران با ضربهای نا موزون

آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس میکنند

ياد تمام آنچه كه بود و دیگر نیست پلکهایت را سنگین می کند

به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو می افتند خاک میشوند

تا ببینم انسانها چگونه خاطره میشوند و خاطره ها چگونه فراموش

دستهاي بيرحم انتظار  بر صورت رنگ پریده ی امید سنگ میکوبد

و من آرام از میان این هیاهوی دیوانه بار آخرین خشکیده برگ خزان آرزوهایم را در آغوش میکشم

ميلرزم از درد در انجماد مبهم بادهای ویرانی چنان چون تلاطم متعفن زخمهای یاسی به چرک نشسته

كه گويي سالهاست تیک تاک غلیظ انتظار رهایی را به دوش میکشد

اينك انگار سالهاست از دست داده ام دیروز و امروز و لحظه هایم را

اينك انگار قرن هاست سنگینی این اشک های سیمانی بر گونه های خسته ام چنگ میزند

اينك انگار

من نيست...  تاریکیست...  سرماست...  شب است  و سکـــــــــــــوت

 

 www.sokootesard.persianblog.ir                           

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

وهم ژرف...

 

دوستم داشته باش که تو را می خوانم که تو را می خواهم

 

دوستم داشته باش که تویی درنگم، تو نوایم هستی

 

دوستم داشته باش

 

چون تو را می یابم، آسمان فرش من است، رود سرمست من است

 

من تو را می جویم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم

 

شادم از این پویش مستم از این خواهش

 

گر دمی بی تو شوم

 

 آن دم گرم مرا بازدم شاید سرد

 

آه اگر پلک زنم   نکند محو شوی!

 

آه اگر گریه کنم

 

 نکند پرده اشک چهره ی زیبایت را اندکی تیره کند

 

از رهی می ترسم که تو همراه نباشی با من

 

از شبی در خوفم که صدایت برود، دور شود از گوشم

 

آه آن شب نرسد

 

یا اگر خواست رسید من به آن شب نرسم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  | 

خـــــــــــــداحافظ...

                                 
                                      Image hosting by TinyPic
جاده
گفتي
يعني "رفتن"؟
جاده يعني تكرار همين واژه؟
دريغ!
دوست دانايم
دانا باش
كه حقيقت بس غمناك تر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
 
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده "رفتن نيست"
جاده طومار و نواري نه وجوباري
جاده يعني رفت!
رفت!
رفت!
همين!
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .....  |